تبليغاتX
همین حوالی.....همین نزدیکی

خدا شکر سالم است، چشم ها و دست ها و پاهای کوچکش همه در اندازه های کوچکتر و لبخند شیرینش، دورانی سختی را به پایان رساندی و موجود زنده ای را درخود پروراندی و به خواست خداوند به او زندگی بخشیدی و اکنون معنابخش یکی از زیباترین کلمات عالم هستی، مادر

 

نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391  توسط تبسم  | 


سال نومي شود.زمين نفسي دوباره مي كشد.برگ ها به رنگ در   

 مي آيندو گل ها لبخندمي زند و پرنده هاي خسته بر مي گردند

 و دراين رويش سبزدوباره...من...تو...ما...كجا ايستاده اييم.

سهم ما چيست؟..نقش ما چيست؟

...پيوند ما در دوباره شدن با كيست؟...زمين سلامت مي كنيم

وابرها درودتان باد و ...سال نو مبارك ...

چون هميشه اميدوار وسال نومبارك...

نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390  توسط تبسم  | 


 

این بار به یاد بچگی منتظر رسیدن به تونل چشم از جاده برنداشتم...

مثل بچگی هر جوری بود با سنگینی پلکام به نبرد رفتم

تا نکنه برسیم و خواب باشم...

به یاد بچگی خدا خدا می کردم تا نرسیم به آخر تونل....

خواستم به یاد بچگی دور شوم از هیاهوی این دنیا...

اما از بچگی تا حالا خیلی چیزها رو گم کردم....!

این پرده ها نذاشتن مثل اون روزا تو سیاهی تونل چشمام برق بزنند

نشد مثل اون روزا بی شیله پیله بخندم...

نشد تو زلالی آب گم بشم...!

این روزا مثل همیشه وقت غروب

پر کشیدم تا آسمون

انگار پشت اون همه شکوه

خدا آروم بهم لبخند می زنه!!!

دلش می خواد چشمام و باز کنم و ببینمش...!

بعضی وقت ها خیلی کورم

بعضی وقت ها چشم بسته تا آخر جاده میرم....

حیف که جاده سربالاییه وگرنه تا همیشه می موندم اون بالا

هیچ وقت هم به هوای گرفتن یه شاپرک آخر سر پایینی...

ا ز دشت پشت جاده غافل نمی شدم......

 

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390  توسط تبسم  | 


از دوری گفتی ، دوری از سرزمین دل

یادم نیست کدامین روز آغاز این هجران بود !

همان روز که فراموش کردم سردر دل خانه ام بنویسم :

این جا مقدس است...اذن دخول را بخوانید ...!

 همان روز که همه جا پر شد از میهمان های ناخوانده

همان روز که ناگهان میان گردو وغبار ازدهام سیاهی ها دیگر نیافتم خود را !!!

همان روز که پتک سنگین جدایی را بر سرم کوبیدند.

همان روز که پشت در دل خانه ام نوشتند: این جا مسافر خانه است !!

همان روز بود که غریبی را برایم معنا کردند..

همان روز بود که حکم تبعید من صادر شد...!

....

یادم نمی رود طنین ندامت را که تا مرز جنون همراهی ام کرد !

یادم نمی رود چطور مرا از من گرفتند !

یادم نمی رود فریادهای دل تنگی ام را !!!

...

واکنون مرا هیچ آشنایی نیست با خاک این سرزمین

من مدت هاست که از خودم دورم

من مدت هاست طعم تلخ غربت را چشیده ام.

نمی دانم تا به کی مرا توان ماندن است؟

...

من سنگینی عبور زمان در این خاک غریب را به دوش می کشم

به امید آن که روزی بازستانم سرزمین عشق را.

آری.....خدای من برایت می نویسم.....می نویسم تابماند....آنچه مرابه توبازخواهد گرداند!

حرفهای ما هنوز ناتمام... / تا نگاه می کنی وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی

پیش از انکه با خبر شوی/لحظه ی عظیمت تو نا گزیر می شود

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چقدر زود دیرمی شود!.

قیصرامین پور

نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390  توسط تبسم  | 


سلام....سلامی چوبوی آشنایی!

امروز۱۹دی سالروزشهادت سردارشهید حاج احمدکاظمی می باشد......

این روزبرهمگان تسلیت باد

********************************

دیروز از هرچه بود گذشتیم , امروز از هرچه بودیم

آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز

دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظب هستیم ناممان گم نشود

جبهه بوی ایمان میداد و اینجا ایمانمان بو میدهد

آنجا بر درب اتاقمان مینوشتیم یا حسین فرماندهی از آن توست

الان مینویسیم بدون هماهنگی وارد نشوید

الهی نصیرمان باش تا بصیر شویم

و بصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم

آزادمان کن تا اسیر نگردیم

 

نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390  توسط تبسم  | 


چیزی تا رفتن به کربلا نمونده

و اضطرابی آشنا تمام وجودم را تسخیر کرده است...

این روزهای مانده ،همه نگاه شده اند و سکوت...برای یک ماه دیگر.....

هر کسی تو حال خودشه،دل هر کس یه نجوایی داره.

هرکس تودلش های های گریه می کنه....منتظره که خودت بطلبی.....

برای قرار دلم متوسل میشوم به خودش:یاسیدالشهدا

نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390  توسط تبسم  | 


دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميده که هيچ زندگي نکرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود، پريشان شد. آشفته و عصباني نزد فرشته مرگ رفت تا روزهاي بيش‌تري از خدا بگيرد.

داد زد و بد و بيراه گفت!(فرشته سکوت کرد)

آسمان و زمين را به هم ريخت!(فرشته سکوت کرد)

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت!(فرشته سکوت کرد)

به پرو پاي فرشته پيچيد!(فرشته سکوت کرد)

کفر گفت و سجاده دور انداخت!(باز هم فرشته سکوت کرد)

دلش گرفت و گريست به سجاده افتاد!

اين بار فرشته سکوتش را شکست و گفت: بدان که يک روز ديگر را هم از دست دادي! تنها يک روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن!

لابلاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کاري مي‌توان کرد...؟

فرشته گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي که هزار سال زيسته است و آن که امروزش را درنيابد، هزار سال هم به کارش نمي‌آيد و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن!

او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حرکت کند! مي‌ترسيد راه برود! نکند قطره‌اي از زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد، بعد با خود گفت: وقتي فردايي ندارم، نگاه داشتن اين زندگي جه فايده اي دارد؟ بگذار اين يک مشت زندگي را خرج کنم.

آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سرو رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد و مي‌تواند...

او در آن روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي ‌را به دست نياورد، اما... اما در همان يک روز روي چمن‌ها خوابيد، کفش دوزکي را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آن‌هايي که نمي‌شناختنش سلام کرد و براي آن‌ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد!

او همان يک روز زندگي کرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: او درگذشت، کسي که هزار سال زيسته بود.

نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390  توسط تبسم  | 


خدا،انسان و عشق

این است امانتی که بر دوش آدم سنگینی می کند؛

و این است آن پیمانیکه در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم؛

و خلافت او را در زمین تعهد کردیم؛

ما برای همین هبوط کردیم

و این چنین است که به سوی او باز می گردیم.

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390  توسط تبسم  | 


آسمان یکدست گلگون شده است .

این روزها غروب تنها سرخی شرم خورشید است و دیگر هیچ !!!

روزها از سپیدی خود شرم دارند و

زمان برای سیاه پوش کردن زمینیان عجیب شتاب می کند !!!

بگذرید ای ثانیه ها روز را فرصت جولان ندهید .....

که دامن می زند بر زخم های درد آلود قلب ما !!!

.....................................

پ.نوشت:آهای اونایی که بایه یاحسین تواوج ابرایید....التماس دعا....

نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390  توسط تبسم  | 


وقتي كسي ظرفيت عشق يافته ولي معشوقي ندارد،مي خواهد بپرستد ولي معبودي ندارد؛

دلش خواهان عشق است ولي كسي را نمي يابد كه به سادگي عشق خود را اطفا كند؛

اين انسان يك راه بيشتر ندارد و اين كه خدا را خالصانه بپرستد و به او عشق بورزد و از همه ببرد.

ديگران درعشق خود لذت مي برند ولي او در حرماني دائم و در فقري هميشگي و در تنهايي ابدي به سر مي برد.

تنهاي از همه،دور از همه،سرشار از رنج و درد....تا به خدا برسد،به خدا پناه ببرد و خدا را بپرستد.

"شهید دکتر مصطفی چمران"

شاید حرف هایی توی این دنیای خاکی ارزش شنیدن یاخوندن رو داشته باشه.....پس کمی تامل کن!

نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390  توسط تبسم  | 


هرچه باداباد امشب من به می لب میزنم

دم ز نام نامی زیبای حیدر میزنم

می که ما گوییم الطاف علی است

مستی این می فقط یک یا علی است

قشنگ ترین عیدتون مبارک

پ.ن:آهای با توام،باتو که بال هاتو گم کردی!باتو که دلت برا اون آبی بزرگ تنگ شده!

اگه میخوای پر بگیری،نقطه ی شروع همین جاست!

بلند شو! تا خدا یه یا علی فاصله داری!

عیدهمتون مبارک.....

عیدتون مبارک

 

نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390  توسط تبسم  | 


کودکی که لنگه کفشش را امواج از او گرفته بود،روی ساحل نوشت:

دریا،دزد است.مردی که از دریا ماهی گرفته بود،روی ساحل نوشت:

دریا سخاوتمند ترین سـفره هستی است.مـوج دریا آمد و جملات را

با خـود مـحو کرد و ایـن پیام را بجا گذاشت:بـرداشت دیگران در مورد

خود را در وسعت خویش حل کنیم

نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390  توسط تبسم  | 


پیج رنک

آرایش

طراحی سایت